( رفت و آمد )
باد زد بدست چنار
زرد برگ قهوه ای رنگی
دستش از تنه جدا افتاد
و رقص کنان به زمین آمد.
يکصد و بیست و چهار هزار چمن هم قد
با سر های تراشیده
ایستاده به حالت قدقامه الصلواه
به بلندای دو بند انگشت
زیر بالش را گرفتند.
مورچه ای حنایی رنگ
با بچه ی یک پا شکسته اش
بین دو علف به شکل عدد هفت
از لب برگ به قعر دره ای عمیق
بی ترس سقوط آزاد کردند.
بین دو ردیف چمن
در دشت خشکی بی آب وعلف
به عرض یک ناخن انگشت دست
با ریزه خاک های الک کرده
مثل تپه های کویر
به سوی غاری تاریک
به باریکی سوراخ دماغ بچه ی همسایه
که تازه دیروز به دنیا آمده است
شبنمی از لب برگ
به تپه سوم جاری شد
وسیل آب راه بچه مورچه را سد کرد.
مادرمورچه بالای تپه هراسان بود
سیلاب دره بین دو تپه را پر کرد
و سپس تا دم لانه رسید.
پدر مورچه از سقف غار معکوس آویزان بود
و از دود آتش یک استوانه ی غول پیکرسفید
که مانند ته سیگار رهگذر قبلی بود
مرتب سرفه می کرد
و فریاد زن و بچه اش
در در دود و صدا گم می شد.
پا شکسته تا زیر گلو در گل فرو می رفت
و سرش دنبال نفس هراسان بود.
مادرش با هن و هن سراسیمه از استوانه سر می خورد
و دست هایش از ته مانده ی آتش تاول ها داشت.
بچه با آخرین نگاه در گل ته نشین می شد
مادرش وقتی رسید
تنها بند پای شکسته ی پسرک کنار گل باقی بود.
با آهی بلند – بمدت یک صدم ثانیه
اشگی ریخت – به اندازه ی یک دهم سر سوزن
آنقدر داغ – که دل آسمان سوخت
و فریادی کشید – به اندازه ی عمر پسرک.
باد تیپا زد به ته سیگار
که مثل سرسره
از تپه ها بالا و پایین رفت.
پدر مورچه ها تنفس کرد
ته غار همهمه شد
دخترک نوزادی
روی قنداق سبوس
چشم به دنیا وا کرد.