(سیب)
زمزمه های سرد
زیر پوست سبز مهتاب سحر
کسی به نجوای کبوتران نمی اندیشد
فردا که صبح شد
در تماس افق با گدازه های سرخ آفتاب
بید اگر می لرزد از سرما نیست
ذهن در آتش افروخته است
نفس های خنک
بوی گل های سحر را به چمن می ریزد
یک ندا در گوش است:
تا طلوع کاذب
-
سیب را باید چید