(موش خرمائی)
یک:
به پایان بردن لبخندی که نگاه آغاز کرده بود/ در شگفتی پیچش ابروها
گاه جنون درد کمبود تنهائی به اندازه کافی است/
زیرا سکوت تو راز محرمانه ایست که زود آغاز می شود و دیر تمام/
گونه ای گزاره از درستی پاک/
گاه، هرگاه که می خواهی حرف بزنی سکوت می کنی/ و من به سکوت تو گوش می کنم/
کاه سکوت درد کمبود حرف به اندازه کافی است/
دو:
آرام باش/ درختان هم مثل تو گیج اند/ هرجا که هستی بایست/ جا، همانجاست
اگر بیگانه یا ناتوان هستی/ جنگل که زنده است/
اگر درخت ها گم شده اند/ چرا تو سرگردانی؟
آرام بگیر/ گوش کن/ جنگل می داند که آنجا ایستاده ای/ بگذار تا تو را پیدا کند.
سه:
از فرط گناه / کتانی سیاه کشيده بر سر/ غرق در وصییت نامه ای کهنه
اعتراف به گناه سقوط در خواهش دل/
این که : خوب بودن ضروری نیست/
این که: نیازی نیست سراسر کویر را بازخم زانو/ کشان کشان / روی نمک راه بروی
این که: از گفتن "می خواهم" بدون شرم ناتوان هستی
پس هرچه می دهند بگیر/ و باز هم فزون
چهار:
خوشم که خوشحالم/ در پرسه گوشه های فرار/ آن جا که گلی زرد قاصدک شده است
همراه با بال فرشته سبز/ پرواز بر فراز بلندای سبز سهند
تنها هدیه ای که نمی توان در درون خود نابود کرد بحث رد کردن مرگ است
پس: نفرین به نابغه ای که آینده را اختراع نمود
پنج:
آن چتر سیاهی که از کودکی بر سرت افراشتند تا از آفتاب در امان باشی
حاصل اش این تیره بختی است/ که در این فصل پسا بهمن زمستانی/ پنجره ها را باز می کنی
گاه- کمی خلاء خود- آگاهی برای سلامت وجدان و روان خوب است
لحظه ای دمبل باش/ ناقوس باندازه کافی صدا دارد.