( سايه )

با سايه ام قدم مي زدم که گفت:

ازشيب که مي گذری، از خم شدن خسته مي شوم

نزديک چاله ای/ به درون چاله افتاد و ماند

خم شدم/ گرفتمش/ و همراه بردمش

پشت پيچ/ آفتاب را که ديد/ ترسيد و گفت: شرمنده ام که جلو افتاده ام

يکباره ابر/ آفتاب را گرفت/ و رنگ از رخ سايه پريد

تاريک تر که شد/ سايه ام ديگر نبود

من مانده بودم و نيم سايه های ابرهای سياه

 
يک دو راهي در راه/ سايه هم مي ماند

من به پايان دوراهي هستم/ سايه ام حيران است

اگر اين گام بلند آمد وشد/ سايه ام خواهد رفت

    5 آوريل 2006