(صدا)
باد سينه اش را پاره کرد و در ميان برگ ها پريد/
رنگ رخسارتو نورمالي شده بود/
نقش جناق اثر انگشت برکبودی سنگ/ مثل اولين نور وجود.
سرگردان در سر زمين سوخته/ درون شهر سوخته ها/
دردی را شناختم از جنسي که قابل تحمل نيست/ دردی از ذات اندوه .
درخشش خيره کننده ای در بلندا – راه آسمان را بست/
رنگي که ريشه هايش به رنگين کمان مي خورد.
دهانه ی رود شور در ساحل خزر به زمين مي ريخت/
صدای فرو ريختن يکسان آبشار/ در رنگين کمان رودخانه ی شور/
صدای شر شر آبي که به مغز سر مي کوفت/
صدای بازشدن ديس آفتابگردان/
صدای گوهپايه های آخرين چراغ غروب/
صدای عشق ورزی دو مگس – بالای شعرمن/
صدای خورد شدن کرم زير ملافه ی برف/
صدای کلاغ وحشي کوه/
صدای شاخه های خشک درخت زيتون/
صدای خواب بنفشه در سکوت خاکستر/
صدای اختراع دوباره ی ترانه ی فردا/
صدای واژه های خواب آلود/
صدای آخرين پرنده ای که گريخت/
صدای سر خوردن قرص ماه زير ابر/
صدای اشگ پياز در جعبه های سياه/
صدای پوسته های خشکيده ی سير/
صدای تابلو های بزرگتر از آدم/
صدای جابجايي غبار با گرده افشاني آفتاب گردان/
صدای جنايتکاری که درس شهروندی مي داد/
صدای دعوت به شرکت در انتخابات سراسری/
صدای نوای بلبل ميان دو گل/
صدای يورش وار ارتش سوسک/
صدای بيصدائي تو/
صدای بال سکوت/
صدای کالبد شکافي تشييع جنازه ی قو/
صدای برف هائي که آمدند کجا رفته؟
زمين را باز کن/ در کوشش پوست نور/
گم شدن در گذشته ی هر گام/ کنار رودی از گل و ادرار.