( شعر واژه ها )

 باور که نیست -  تردید بهانه است

 خدا را در گير ماجرا کردن بهانه است

کارما آينده زندگي است نه زندگي آينده

 آزادی – پيامی از درياست -  درشيشه ای بلور

 گفتار خدا همواره هموار است – اما برخطوط ناهموار

 مرگ هشدار طبيعت است – که آهسته

 خدا بزرگ است/ جنگ ناگزير/ و شقايق زيبا

 نيمي ازآينده ات درگذشته است / و نيم ديگردرانتهای راه

  وطن آنجا ست که بهتر است

 احمق همواره سرگردان است و عاقل در سفر

 تنها با گذشت زمان روز غروب نمی شود

خورشید فقط ستاره صبحگاهی است

 خورشید که غروب می کند برای طلوع دوباره است

به دنیا آمدن- ماندن – سپس رفتن/ درست مثل ستارگان

 فرياد سکوت را چه گسي مي شنود؟

 سوء استفاده از تاريخ – گاه يک ضرورت تاريخي است

آرزوی يافتن آينده - از درون گذشته ها

 سرنوشت را مي توان از سر نوشت

 شکوفه ها و قناری ها -  همواره درجنگ بي تفاوت اند

 گاه قهرمان ها از محبت کم دق مي کنند - و گاه / خلق قهرمان / از کمبود قهرمان

 اگر اکنون بیدار شوی کمتر دیر می رسی

 سازگاری با سرنوشت ناسازگار- و ناسازگاری سرنوشت با ما

 نور که رفت به تاریکی عادت می کني

 حقیقت تدریجی چشم را خیره مي کند - و حقيقت یک باره – کور

 سکوت درد کمبود حرف به اندازه کافی است

 تنها هدیه ای که نمی توان در درون خود نابود کرد بحث رد کردن مرگ است

 ديوانه نابغه ای که آینده را اختراع نمود

 گاه کمی خلاء خود- آگاهی برای سلامت روان خوب است

 لحظه ای دمبل باش -  ناقوس باندازه کافی پرصدا ست

 مرگ دشوار نيست – تنها مردن است که زجرآوراست

 چشمه ی آب ذلال - درمعدن متروک ذغال

 درکشاکش زمان و زندگی -  گاه زمان پیش است و گاه زندگی

 يک بدن برای هرنفرکافي است/ برای همين فقط يک دست بدن داريد / که آن هم بد قواره است.

 اگر لیلی مجنون بود- حتما به مجنون مي رسید

 شیری که در بهمن گریخت از ترس خورشید پشت خود گریخت

 آن جا که ستاره درسایه ایستاده است- من چه کاره ام؟

 هر روز که می رود -  یادها را هم با خود می برد/ مثل تهی شدن آفتاب ازغروب

 ترس از وحشت چه وحشتناک است

 ترس از جنگ بد تر از جنگ است

 بیش از آن پیری که به انتظار آینده بنشینی

 از گوش خود بیآموز که از کدام سو بشنوی

 فرض بیهوده -  بیهوده است - و صبر بي انتظاربي معني

 بخند تا دنیا بتو بخندد- گریه کن و تنها بمان - که  دنیا بیش از تو گرفتار است

 آنقدر تشنه بود که می خواست همه را از تشنگی سیراب کند

 اول از گرگ می ترسی- بعد با او می رقصی- بعد خوی گرگ

 زماني که خاطرات بیش از رویاست- پایان هم نزدیک است

 هرگاه از گذشته درخشان می گوئی- نگران تاريکي آینده می شوم

 درستی توجیه نمی خواهد - درستی خود بخود پا برجاست

سه یک است و یک سه ؟- یعنی- فقر شجاعت فکر

 تا آنجا که دختران جوان ارزان فروشی نکنند - گران فروشی کار مثبتی است

 ابتکار همه چیز هست جز برگشت

 شعر دانته میوه درس های کیهانی است

-                                                                                                                              داستان لیدا و قو در فضا- شعر بی صداست

 عدالت تا ابد نمی خوابد

 با یک سار تابستان نمي شود

گاه شورش یک ضرورت تاریخ است -  مثل سیل -  زلزله -  یا می گساری شب آخر

 افتی که خیز در پی آن نیست نفی توست

 پردیس- پایان شاعرانه سفر مسافر آزادی است

 پردیس- پیش از دوزخ و برزخ- هدیه ای تهی است

 دوزخ- همواره شرایطی است که از آن- به شیطان پناه می بری

 نگاه راه ورود به قلب آدمی است

 گرفتاری بهانه ايست برای اينکه وانمود کني هدفي هم در زندگي داری

 چرا زنبور خوشبخت است؟

 از اين همه فرياد - چه گلي بر سرماست؟

 بگو کجای مغزت درد مي کند – تا بگويم نفرت کجای مغزت نشسته است

 درد بهترين مترجم زبان های رايج است

 درد به تمام زبان ها يکسان سخن مي گويد

 اشگ و اندوه و آه – همه جا – به يک زبان هستند

 آنچه زندگي يادش رفت بمن بدهد – تو بده

 آنقدر مهر در دلش پربود – که جای من خالي بود

سطل خالي – در انتظار آب

شمعي که از کمر خم شده بود - در حال رکوع جان سپرد

 بي آينده ای گذشته را بدوش مي کشيد

 نورکه رفت – نامه ای در تاريکي – به دست کور

صدائي که از نفس افتاد و شکست - و کسي نشنيد

 زماني از زندگي پشيمان مي شوی  که بي فايده است

 اگر گربه پر مي زد -  ديگر پرنده ای نبود

 چرا مردم خیابان کورند؟

 اندوه و سرور-  دو گوشه از یک لقمه اند

 اشتراک پرنده ها در هوا- بدون پرداخت وجه اشتراک

 پرنده امسال به آشیانه پارسال نمی رود

 پرنده مهاجر که برگشت دنبال آشیانه سال گذشته است

 سنگ عاقل تر از انسان حیران است

 ریشه خوب است اما اخبار ناخوشایند خوش نیست

يادم بده- چه کم نیاز به دانستن است- برای زندگی کردن

 راز که فاش شد – رازداری حماقت است

 اميد که بر زمين افتاد – سرمي شکند

 باران که سيل شد – موش شير مي شود

سايه ای – در انديشه ی نور افشاني

 پايداری احترام آميز است – حتا در خطا

 پاکي که وسيله شد – نا پاک است

 يک پای لنگ گرچه بهتر ازدو تا ست – ولي دليل خوشحالي نيست

 اشتباه صادقانه  شرافتمندانه تراز درستي سنگدلانه است

چيرگي بر پستي – دشوار تر از پيروزی بردوزخ است

 جائي درون ذهن هست که با هيچ تفنگي تسخير نمي شود

 خرد توشه ی يکبار مصرف نيست

اگر شعله های آزادی درخشان نيست – هيزم آتش فراوان است

 بخشش گناهان بزرگ – خيانت به تاريخ است

 زخم نفرت که تا عمق درد رخنه کرد-  ديگر وفاق ریشه نمی کند

 زمانی پيگيری منطقی بود -  حالا منطقی است رها کني

مکر روباه همان قدر کشنده است که خشونت گرگ

 زمانی قانوني بودن شاه - زمانی قانون پادشاه

 بهترین کاری که اکنون می توان کرد- سپردن بخشي از آینده به گذشته است

 زمان- قانع کننده تر از هر استدلال است

 سراسر گیتی شکار آزادی است

 آزادی - ازسرزمین من تبعید و در سرزمین توبيگانه است

 زمان- زمان پناهندگی انسان هاست

 جنگ تهاجمی قتل است

 گل هائی که شب می خوابند چه پیامی برای ما دارند؟

 بهشت خوب و بد دارد- وطبیعت زن و مرد

 در هرسر زمین باستیلی هست بنام حصار

 لحظه ای در زندگی می رسد که زمان آزمون وجدان است

 تنها چیزی که از آن می ترسم- ترس است

 تغییر ناگزیر است - آماده تغییر باش-  سپس تغییر کن

 سنگسار که می کنی- به ديگران می آموزی چگونه بعد از سقوط مجازات شوی

 هیچکس در فقر آزاد نیست 

 آموختن بیاموز- نه باور کردن

 دلسوزی برای آشیانه و فراموشی مرغ

 وحی فقط به کسی می شود که شد

 در تاریکی تمام گربه ها خاکستری رنگ اند

 غمگین کسی است که تا غروب صبحانه نخورده است

 کفن ها همواره به یک اندازه اند

 شیطان همیشه پشت صلیب پنهان است -  و گاه- پشت امام زاده ها

 هرچه برق می زند جواهر نیست

 جائی که حرمت نیست - حرم برای کیست؟

 پلیدی ارثی است و پاکی آموختنی

 مهرورزی برتر از عدالت است

 ثروت گاه مادر است گاه نامادری - مثل کمیابی پایان بی وفور

 باز نويسي تاريخ - نمايشنامه ای کمدي است - که درام بازنويسي خواهد شد

 تحريف تاريخ – تحقيرهستي است -  که در آينه تشديد مي شود

 اگر اوضاع زشت است- انسان زشت نیست

 دردی را که شناخته نیست- درمانش چيست؟

 این همه باریک بینی و گم شدن در باریکی

 سایه ای به فکر نورافشانی

سرگیجه ستاره از سرگردانی سیاره به دور خود

 تصویر زشت با شکستن آینه تغییر نمی کند

نادان به هرچه حکم مي شود- تسلیم است

 منطق- همیشه در نظر زورگو- شورش است

 ترس انسان را- از اندیشیدن می ترساند

 خورشید نیازی ندارد خود را از تاریکی جدا کند

 نیمی از جامعه در هرزمان- درون تاریکی است

 دست آلوده به چشمه زلال - پلیدی است بر پاکی آب

 باوربه ایمان دروغ -  پافشاری به ترویج باوری است که خود به آن بی باوری

راه خدا برای همگان- به یکسان باز است

ادعای منجی گری- هوسی شیطانی است

قربانی شدن آدم در هوسرانی سیب

 يونس در شکم ماهی معجزه نیست - نهنگ در شکم یونس معجزه است

 پدرکه قاتل فرزندان شد - نواده ها نژاد برده مي شوند

 گوش قادر به ارتکاب جرم نيست ولي زبان جرا

 عصائي که برای پيری تراشيده بودیی موريانه خورد

موسیقی برامس تنشی دارد که هرگز رها نمی شود

آهنگ سکوت ترانه ایست که می توان در آن رقصید

 آن که نیست- چه می داند- که بودن چیست؟

چیزی بپرس که پاسخ آنرا حدث می زنی

پرسش از پشت سیاه ماه - ستم به مهتاب است

 هنرعصر ما -  کشف جداسازی دانش و انديشه است

 اوج ما در تعالي با دنياست – نه سقوط در آن

زندگي – محصول انديشه کردن در باب زندگي است

جرم تو – حکم گنهکاری توست -  زيرا که گاه -  بي گناهي جرم استپ

 واژه ها را مي توان بي نقطه خواند

کوه ها را مي توان کوتاه کرد

 گذشته و آينده در دو انتهای کشي يکباره رها شده اند

 خير خواه ناشناس در ميان ما حتما خودی است

 همین که هستم کافی است

آن دنیائی که از همه جا بزرگترست منم

 امروز همان آفتابی است که من می خواهم

 زمانی که درهایمان باز بود -  واژه ی "حتما" به معنای "همیشه" بود

 سکوت درد کمبود حرف به اندازه کافی است

 اگر درخت ها گم شده اند -  تو چرا حيرانی؟

 بودن ضروری نیست

 گاه خورشید مزرعه اندوه منجمد را آب می کند

 نياز انسان به کار-  و نياز کوزه به آب

 بايد مردم بيدار را -  بيدار کرد -  آری!  نه !  شايد!

 سقوط که مي کني - جائي برای فرود آمدن نيست

سقوط که کردی -  مغز رفته است

 پنجره های بسته -  قفل های نو – بر درب های کهنه

 شعر گریز به سادگی است - ثبت اندیشه فرار-  در گلبافت "پس- اندیشه"

مغز سالم با شعر سازگار نيست

 کلید مهم نیست قفل را بشناس

 بدون کلید هم قفل باز می شود

 رمز باز کردن قفل- همان کلید قفل است

 یا تاریخ را بساز-  یا به تاریخ ملحق شو 

 گول آرامش دریا را نخور/ این همان لحظه ایست که باید تغییر مسیر بدهی

 روباه باش/ بیش ازنيازجای پا بگذار/ گاه خلاف جهت مسیر/ برای رد گم کردن

 نگران نباش چه چیزی تغییر کرده است/ از آنچه تغییر نکرده است بترس

 آینده همواره گذشته را به گور می سپارد

 ديوانه گمان مي کند هر مشکلی راه حلی دارد

 آنچه درون توست زمانی از میان صافی احساس گذشته است

 روان پاک هرگز در کالبد ناپاک آلوده نمی شود

 صدای برخاسته از نی شکسته نا بسامان است

 از خجالت تاریخ آب شدن- کمترین گزینه است

 روزی برمیگردی که دروازه های کویر بسته است

 امید که رفت- راه آسمان هم بسته می شود

 سازش خیانت است/ کرنش جنایت/ و گریز خودکشی

 روزی که مردی- تازه می فهمی- که هرگز زنده نبوده ای

 آنقدر ناگفته مانده است- که گفتن اش ناگفتنی است

 بیم گم شدن- در بیراهه وجود

 دستگيره ای که بي دسته و تنها بود

 گم شدن درون چاه گم شده

 در شهر گدايان گل ارزان است

 در جاده ی شن ريز دهان مادر بزرگ -  تمام صدا ها مثل هم اند - مثل نان – که منان است

شمعي که از کمر خم شده بود / در حال رکوع جان سپرد 

مهاجرت يعني - دشواری تنفس ساده در دو سر زمين

انقلاب يعني - ستاره ريزان دوش افسران به زمين

 ننگ- زنده ها را / هنگامي که زنده اند/ زنده زنده/ سنگ مي کند

 آن که نمی تواند چون من آزاد راه برود- چگونه می تواند آزادی مرا پاسداری کند؟

 آن که گمان می کند عاقل تر از من است- چرا این همه زجر قیمومیت مرا بدوش می کشد؟

 آموختن بیاموزم - نه باور کردن

 واژه نابهنگام قلم را مي شکند

از کجا بدانم کجای دردم -  درد می کند

وقتی از جنس اندوهی است که قبلا ندیده ام؟

 اگر برای تمام دنیا- یک نفر- هستی / یک نفر- هست- که برایش – تمام دنیائی

 نگاه سنگیني که برزمین افتاد - پیشاپیش سرشکسته بود