( سقوط )


سقوط که کردی / جائي برای فرود آمدن نبود

و پس از افتادن کسي تو را نشناخت.

نه برگی از درختی ریخت/ نه اشگی از چشمی/

دنيای خراب/ مردم ديوانه/ پنجره های بسته/ قفل های نو بر درب های کهنه.

 

اينجا چرا – بيش از حد هوای آزاد در هواست؟

مردم زيادی تند مي روند/ و بيش از حد فضا را گرفته اند/

چرا اين همه مدير هست؟

مدير نان/ مديرموز / مدير اعدام برادران/ مدير رفع و رجوع شايعا ت خواهران

همه بايد شانه کنند/ حمام کنند/ و با لباس و آرايش يکسان بيرون بروند.

 

ای مردم جهان – برای ايستادن در اين جهان - آماده ايد؟

يک بدن برای هرنفرکافي است/ برای همين فقط يک دست بدن داريد / که آن هم بد قواره است.

گريز از وحشت کنجکاوی همسايگان/ با پنجره ای ميان سرت

که هر بار به جائي ديگر باز مي شود/ و حتي آينده ات مرموز نيست.

 

مغز تو را مهر مي زنند/ منگنه مي کنند/ و در پوشه مي گذارند

به بايگان اوراق مغز خود بگو: "آنچه مي خواهي بردار و دق کن -  بمير"

سقوط که کردی/ مهم نیست چه چیز با افتادنت افتاد و شکست

چگونه برخاستن، راه افتادن، و پرواز دوباره ات گویای ماجراست.

مثل خالی شدن آفتاب از غروب

خودشید هم که غروب می کند برای طلوع دوباره است.

در اوج دوباره ات – همه تورا می بینند.