(1)
شايد شبي دراز
در باز شود باز
تا هراس تنهائي
در ازدحام رفيقان مست
آرام گم شود
(2)
خاک مي خورم
و خاک را
با خون دلم خيس مي کنم
تا خشتي سخت
نه
بلکه آجری قرمز
برای بنای خانه ات
رو بنا کنم
(3)
باد
سايه اميد را
به ديوار مي زند
و من
لذت بزم آخر را
از پيش
به تصوير مي کشم