(4)
هنوز
آخرين کلامت را
در خيال مرور مي کنم
گفتي که:
"باغ
سبز سبز
در شراب غروب
غوطه مي خورد
و چه زيباست
هم آغوشي باغ با غروب
ياد مهرباني دست هايت
که موريانه خورد
و صدايت
که نور بود و غزل" (نانا)
هنوز
واپسين نگاهت را
در بلور اشک
مرور مي کنم
که پر از عشق بود و از نفرت
ياد مهرباني ات
که پاره دل را رها نمي کند
و ياد بي مهری ات
که دل را صد پاره مي کند
و اين تناقض دردناک
چه بد مي کشد مرا