(15)

من

مرگ را مي کشم

بيش از هزار با

نه

بي شمار

تا انتهای شماره ها

و در پايان

شمارش را

از نو آغاز مي کنم

 

من

کشتن ياس را

پيش از پیکار با مرگ آغاز مي کنم

تا ترديد

نگويد که کشتن مرگ مشکل است

 

من

زندگي را

پيش از بيداری ياس

ملاقات مي کنم

مي بوسم

و بعد

شکوفه ها

 و بهار را

غرق اشک مي کنم

تا

خنده

نگاه

و شعر را

دوباره احساس کنم

 

 (16)

مرغ اميد را

به جوی عدم

ذبح مي کني چرا؟

من

دانه چيده ام

از شاخه های پر طراوت ياس

برای او

 

(17)

مي گريزي از زمين

که زمين سرد است

انگشت پای هم به ابر نمي سايي

که همدم سرماست

مهتاب را نمي نگری

که پريده رنگ است

ماه را پناه نمي دهي

که مهتابي ست

ستاره را نمي نوشي

که جرعه ي خورشيد است

ورای آسمان پرسه مي زني

که فراتر روی، بالاتر

انديشه را نيز

با خود نمي بری

که مايه ای از زمين دارد

آيا به عرش که رسيدی

از ابتذال فرش

خود را رها نمي کني

که هنوز بوی زمين مي دهي کمي؟

 

(18)

من

آسمان را

به زمين مي کشم

و ابر را

به کف پاي تو مي سايم

تا بداني که ابر هست

و ماه را

به چشم تو مي مالم

تا گونه ات مهتابي شود

من تو را

با آسمان

از زمين

به زمين مي کشم

تا ببيني که زمين گرم است

 

ديگر به آسمان مرو

به بلندا هم نگاه مکن

حتا به سرو

که سرو را هم

با قامت نه جندان بلندش

به زمين مي کشم – اگر!