( بیم گم شدن )
 

 یک:

آن زمان که تو را گم کردم- گم شدم

و دیگر کلید احساس قفل شگفتی را باز نکرد

سرخوردن کلید ازلای انگشت نا سور دست

و فرو پاشی فواره های رودخانه ی سرخ

رهائی از شکسته های خویش برای "دیگری"

که به آرمان و آرزوهای تو نزدیکتر بود.


 دو:

یادم نمی آید زمان کی گذشت؟

و ترانه ای که مادرم آموخت- باغ کدامين شاخه بود؟

اعتراف کردنم را بخاطر نمی آورم

برگ درخت خاطراتم می ریخت

قطره هایی از پشت شیشه صاف/ به شفافی دانه های عسل

یا آب کریستال شده ای ثابت/

بخار صدایت به شیشه می چسبید.


 سه:

هاله ای از رخسار تو پیدا بود

نه آن قدر گود که کف آن گم شده باشد

آن قدر مهتابی که سپیدای پیشانی ات همچو مروارید مي درخشيد

شعله های خواستن از ماه رخت ریزان بود

لبخندی ژرف در نگاه روحانی

از آن لحظه- که آن نگاه را گم کردم- گم شدم


 چهار:

یادم نمی آید زمان کجا رفته بود؟

تنها می دانم/ که دلم پر از دلهره بود

بیم بی پایان مرگ- پایان نداشت

بیم گم شدن- در بیراهه های وجود

آن زمان که تو را گم کردم - گم شدم.