(
دستمال حرير)
در
ميان اطلس اشگ/
خمپاره های حافظه وجودم را به خيابان مجاور متصل مي کرد.
پرسيدم: چه چيزی بين من و تو - تو را بزرگ مي کند؟
يراق
و اسلحه ات؟
ياد
رويائي تا شده لای دستمال حرير/
گويا
همه گرفتا رند/
و
گرفتاری بهانه ايست برای اينکه وانمود کني هدفي هم در زندگي داری!
داستان مرا بشنو و برای ديگران بگو/
داستان دستگيره ای که بي دسته و تنها بود.
ياد
داشتي را که نوشته بودم تا يادم نرود فراموش کردم.
نفست به شيشه مي پيچيد/ فاصله ای ميان جمله ها افتاد/
هر
چه مي کوشيدم به دستت برسم – نمي رسيدم/
هر
چه بيشتر بسويت مي دويدم دور ترمي شدی.
گلوله ای که قلب تو را پاره پاره کرد/
از
کجا مي دانست چند ساله - يا چه کاره ای؟
هوادار کسي که هيچ کاره بود/
لباس
شسته ای آويزان ازطناب آسمان/
بمب
هائي که نصف جمله را مي خورد/
داستان بي پايان/ شير يا خط آره و يا نه/
خوا
ب نمناک شام مادران حامله/
فرض
مي کنم نمي ديدم.
آنچه
را که مي ديدم / نمي ديدم/
آنچه
را که مي شنيدم/ نشنيدم.