(غبار دست)
غبار پیری دستت/ کنار فنجان قهوه/ پشت شیشه نیمه مات/ پیدا بود
با وجود تمام خطوط / همان دست همیشگی/ مهرآگین و آشنا/
از درون شیشه مات/ دلم پر زد برای گرفتنش/ تابه گونه ام بیاورم
انگشت ها را غرق در بوسه/ کف دستت را پر از قطره های اشگ
و با بخار دهان/ چین های آنرا صاف کنم.
پروانه ای از دلم پرید/ قلبم زیر آواری ریخت
لرزه ای از گونه ام لغزید/ و دستم به شیشه نرسید
یک ثانیه بعد/ سایه ای وجودت را ربوده بود
11 جون 2006