( آری، نه، شاید؟ )
 

فرياد دست های مرمری پشت بلند گوی صدا

حسن/ حسين/ مصطفي

شهين/ مهين/ منيژه

تا مرگ شاه خائن / جاويد شاه/ جاويد شاه
 

 لرزه ی کوچکي زنجير ترد را شکست/ و تمام وحشت کودکي در تو بيدار شد

خواهش و تمنای يک صدا/ در ذهن آنکه نا طق است

گم شدن در ژرف سياهي دور/ آنجا که با نخستين تشر قلبت به سفری تنها رفت

چيز های کوچکي که در خاطره مي بيني/ چونان گام اول کودکي که به بزرگي زلزله بود

 

وقتي صدايت زدند: بچه ننه/ ننر/ ضد انقلاب

بيگانه شدی/ مخفي گشتي و پيشاب خوردی

بعد ها: در مرگ خمپاره و تير بار/ پرچمي بر نيا فراشتي

فقط دستي تکان دادی تا قلبت را بپوشاني

زيرا شجاعت ات / کم بظاعت شده بود

 

آن روز که همرزمت با جان خود جان تو را نجات داد

کنار ديوار ايستادی و از ترس خيس شدی

امروز که روزگار بزرگي توست/ برای انتقال خون از آتش مذاب/ تنها مي روی

سرخاب به غم های پرِيروزی خود ماليدی/ در هربهار آزادی شمشير تيز مي کني

و با تقويم چانه ميرني/ اما:

در واپسين لحظه که مرگ از درب پشت مي رسد

با نعلين چوبين پا به فرار

بايد مردم بيدار را بيدار کرد/  

آری!  نه !  شايد؟