( باز هم بگو )
باز هم بگو/ با یک سار تابستان نمیشودصدایم را با درد غمت بشکن تا برای گفتن سرسختی ام نفس تازه کنم
شاخه زیتون هراز/ زبانی مرده ولی اشگی زنده و جاری
پژواک مردد درد قلب/ شکست زود رس شکیبائی اراده برتر
حتی در خاک هم آزاد از انده نیست شدن
شعله های شناور و دود/ باد تیز و آتش تند
گاه شورش یک ضرورت تاریخ است- مثل سیل، زلزله، آوار- یا می گساری شب یلدا
چه شکیبا شگفتی را در کنج نگاهت نگه می داشتی
و چه بردباربار پریشانی را بر دوش می کشیدی
به دنیا آمدن- ماندن – سپس رفتن/ درست مثل ستارگان
خورشید هم که غروب می کند برای طلوع دوباره است
باز هم بگو...
8 جولای 2006