(تغییر)
زخم هائی که نه طبیعت فراموش می کند نه سرشت آدمی/
صدائی که فریاد زد: "عفت فاحشه را برگردان"/
سراسر گیتی شکار آزادی است/ آنچه ازسرزمین من تبعید و در سرزمین تو غریبه است.
زمان- زمان پناهندگی انسان هاست/ زيرا که جنگ تهاجمی قتل است/
گل هائی که شب می خوابند چه پیامی برای ما دارند؟
بهشت خوب و بد دارد- وطبیعت زن و مرد/
در هرسر زمین باستیلی هست بنام حصار
و هیچيک از دیگری برتر نیست.
لحظه ای در زندگی می رسد که زمان آزمون وجدان است/
وطن پرست روزهای آفتابی و جانباز تابستان- در این لحظه می مانند/
انسانی که من می شناسم- نام دیگری دارد/ شایسته مهر و بزرگداشت/
مثل نقطه ای- که- نقطه نیست/ هرچه می روی- باز- همان جا- هست/
تا جائی که دیگر نیست.
آن که در تاریخ نمایشنامه نوشت بادبان آسیاب را در تخیل اش با دنیا اشتباه گرفت/
آن که نمی تواند چون من آزاد راه برود- چگونه می تواند آزادی مرا پاسداری کند؟
آن که گمان می کند عاقل تر از من است- چرا این همه زجر قیمومیت مرا بدوش می کشد؟
مرا از ترس می ترساند/ با اینکه می داند- تنها چیزی که از آن می ترسم- همان ترس است/
قیر پاشی سیادت به رخسار نورانی/
تغییر ناگزیر است/ آماده تغییر باش/ سپس تغییر کن.