(دیاسپورا)
دياسپورا...، دياسپورا...جائي که زندگي تنها يک شماره است
و هر سیب شناسنامه ای جدا دارد
آنجا که حوله ها سبزند
و حتا - نوستالژی هم به مرور فراموش مي شود.
گاهي در اين وطن/ گاهي در آن وطن/
وا مانده در ميان/ همواره بي وطن/
تا کي درانتظار صبح فردا ها ؟ آن گاه که آگاهی:
نيمي ازآينده ات درگذشته است / و نيم ديگردرانتهای راه
شايد که - زندکي / در "نا وطن" / بيراهه است.
وطن آنجا ست که بهتر است/
احمق همواره سرگردان/ و مهاجر در سفر
به جائی سفر نمي کنم / فقط مي روم
بي پرو بال / پرواز باز
پرواز به هيچ / هيچ مطلق
زيرا سکون – بي گناهي است
و هم در اين وطن – و هم درآن وطن
گاه - بي گناهي جرم است.
حزن دلگیر مهاجرت/ دست های عریان درخت غروب
فکر آنکس که بدون عشق مرد/
فضای خالی بین این شاخه و آن شاخه/
اقیانوس آبی بین دو سرزمین/ فقط صدای باد.
چرا سنگ سفر نمي کند؟
حکايت اینکه همواره در دو جا هستی
شوق آمدن و حزن رفتن- که هردو دوست داشتنی است
سقوط سایه شب/ خم ابرو/ لهجه مانوس/
نور گرم شعله خانه/ سری خم شده بر سینه/
اشگ ایستاده به نی نی دو چشم - در نگاه پاسخ آه.
تکرار دعای سفر همیشگی/ برزخ سرمای کبود/ پایان راه سفر/
مرگ همواره همراه سفرمن است/ پا بپای زندگی
آغاز آخرین راه باز/ فوریت لباس و چمدان/ یکبارگی یکباره
مشتی رطوبت کوه/ نیمی از شب به بی خوابی/
شوق دیدار سرزمین دور.
دشواری تنفس ساده در دو سر زمين
گم شدن درون خود – هنگام آمدن
حيران در اين جهان – هنگام هررفتن.
دياسپورا… ، دياسپورا….
جایی که - نوستالژی هم – به مرور فراموش مي شود.
يک روز – به سبزه های نوروز
يک هفته – به رفته های ديروز
يک سال – به فال نيک بختي
يک عمر – به راه شک و اما
با من بيا به "وطن" تا کوهپايه های سهند
تا هوائي را که تنفس مي کني – با چشم خود بشنوی
با من بيا به کناره های خزر
تا قطعه ای از سرزمينت را – به نام خود تصاحب کني
با من بيا به دروازه های شهر قشنگ
آنجا که ستاره ها پر از فانوس اند.
با من بيا به گدازه های گرم کوير
تا بوی بوته ها را از نو نوبرکني.
با من بیا به سبزه های خشک حصار
تا درهلاک عقرب ظهرآفتاب
در خوابی به بلندای سیر سپهر
ازدروازه های بی مرزی بگذریم
وآن گاه که دیده باز می کني
به جایی مي رسي که روزها و آدم ها دانه دانه اند
و هر دانه – یک بهانه