(27)
(شهر فرنگ)
يک توده ای
گويا از افسران
که هنوز بوی لنين مي دهد –کمي
با سبيل قديمي اش – که چون گچ سفيد شده
نبش چهار راه "شهر فرنگ"
صبح باراني يکشنبه – اول ماه مي
بساط سايه فروشي در سايه گسترده – کساد
يک فدایي
يا هوا دار سابق "طوفان"
با زنش که پيشتر مجاهد بود
دور ميز قهوه – با مجله ای "مشکوک"
گل فروشي به گل رخان مي کرد
از راست – متمايل به چپ
يا معکوس
يک "سوسيال دموکرات" جهان وطني
با شوهرش - که زماني کارمند سفارت بود
بي آنکه نگاهي بکند سوی بساط
زير چتر صورتي رنگي – که مد روز شده است
آرام و بي خيال نشست
از دست راست
توی ماشين بدون سقفي
يک جفت نر و ماده چاق
تاج گل خرزهره بر فرق "زنک" - (مي بخشيد)
با پخش نوار " وطنم - ای وطنم - اي ايران"
با سرعت هفتاد و دو مايل در ساعت
يک دور زدند - شبيه دور قبلي
از راست ميانه
پير مردی باز مانده از دوره قاجار
با ريش بزی و بوی نفتالين
زير گوش وزيری از سابق
از مصدق و بريتانيا مي گفت
"بله - حضرت آقا - هر چه هست اراده آن هاست"
روبرو – بي سمت
يک خانوار تازه وارد مي گذشت
امروزی
از فرنگي ها فرنگي
"وگ" - يا وررای "آوانگارد"
سينه اش از قصد پيدا – زن
مو طلائي و حنائي رنگ – مخلوطي مش بد رنگ
خنده – يخ – بي رنگ
لپ و لب – قرمز پر رنگ
دخترک – بيني ويرايشي
"پانک" صد در صد – با شلوار دم پا پاره
پسرک – عينکي همرنگ بال خر مگس – سبز زنگاری
فارسي را با صداهای عجيبي مي جويد – با هم
و خارجي را هم شبيه "خارجي ها" – مثل تو – يا من
جعفر آقا (جف بگم بهتر) - با شلوار کوتاه و دو تا صندل
روی هم – بي خبر – يا بي هدف – ظاهرا نسلي دگر – برتر؟
پشت سر
دسته ای بيگانه از يکديگر
يادگار ديپلمات های جهان سوم سابق
دو به دو – يا چند چند
مبحث تاريخ ما قبل معاصر را – با کمي تحريف
بين خود تفسير مي کردند.
در هوا
تک پران هائي
به سوی زاغه های خويش
"مومني" با نمونه ای ته ريش
کيسه ای "گوشت حلال" بر دوش چون درويش
در تکاپوی يافتن مکان رفع حاجت بود
دو نفر دانشجو – با ظاهر انصاری
در راه "دفتر حفاظت منافع جمهوری اسلامي"
يک خبر چين خرافاتي – مثلا روزنامه نگار
دنبال دو تا شايعه نيمه ولرم
سه عدد پوستر رنگي – هر سه يکي
چسبيده به هم – به ستوني پت و پهن
"فراخوان" راه پيمائي سالگرد – نمي دانم چي؟
بالای آسمان – يک کمي بالاتر
همزمان با مذاکرات سران دو ابر قدرت - ريگان و گورباچف
در کاخ سفيد
شاعر يکشبه مهمان – از ايران
در تالار دانشگاه جورج واشنگتن
در شهر فرنگ
به ريش پير طوس بند کرده – به جرم "کژ پنداری" هزار سال پيش از اين
و شعر خود را از روزبه پس مي گرفت – به جرم "کژ کرداری" چهل سال پيش ز اين
و شعری نو هديه مي داد به ماندلا – با سي سال دير کرد
و در آن شب ينکه دنيا – در شهر فرنگ
من در اين انديشه بودم – آيا؟
اسطوره زمين آمدني است؟
که مگر شعرپس از سرودن – پس گرفتني است؟
و ابر شاعر ما – اين همه دوست داشتني است.
و چهار راه شهر فرنگ
چه جای غريبي است نازنين.