( فلسفه قيام )
 

يک:

هنرعصر ما / کشف جداسازی دانش و انديشه است

زيرا که قادريم / بدون هيچ عمل انقلابي – انقلابي عظيم بر پا کنيم

با اينکه مي دانيم / هرگز از انبوه فقر انقلابي ساخته نيست

چرخه ی بيهوده  هميشگي:

نا باوری به درستي / ساماندهي بي انديشه گي / باور به نا درستي
 

دو:

با کشي که کش نمي آيد / نشانه روی به پايان تاريخ تمدن / و آغاز تاريخي نو

تاريخي ساختگي / برای مصرف عوام

گويا: سوء استفاده از تاريخ – گاه – يک ضرورت تاريخي است

کاوش در آرزوی يافتن آينده / از درون گذشته ها

 
سه:

نخي که رشته مي کردی از بن پوسيده بود/ ميراث پر گهر / فقر پيشين و زمان حا ل

ناتوان از تکميل بنای نيمه تمام گذشته ها / تکاپوی رويای برپائي بنای نوين

خراش روان / عذاب جان / نبود "خوش آبا د" در در نبود آبادی

گم شدن "زيبا ده" در انبوه "ده کوره"

 
چهار:

ما هنوز کودکان جنبش رويائيم / افسانه های زنده

شکست هرگز پذيرفته نيست / زيرا که -  ارزش زندگي در ذات زندگي است

اوج ما در تعالي با دنياست – نه سقوط در آن

و زندگي – محصول انديشه کردن در باب زندگي

آنچه مانده نا امن است / شيب بعدی سقوط آخر / پل آخر غير قابل عبور

 
پنج:

آنگاه که فلسفه تاريخ فلسفه شد / يعني در گير تحليل خويش / و بررسي کذشته خود

ديگر / فلسفه پيامي برای ما نداشت/ ژرفي ساده شد

يعني: تا اطلاع ثانوی – هر کس به خود واگذار شده است

جائي که / مسئول بيداری ديگران – خود خوابيده است

فراموشي قحطي زمان /  واگذاری همه چيز به چيزی – بنام سرنوشت

اما/ سرنوشت را می توان از سر نوشت

 28 مي 2006 پنسيلوانيا