(19)

هستي که نمي ميرد

مي خوابد

آرام

مثل نور

نور که نمي ميرد

مي تابد

حتا

جائي که تهي از هستي است.

اما

بازتاب

بازتاب

دلالت مي کند

که نور هست

ذره ای بايد

هر قدر کوچک

تا انعکاس بگويد

که نور هست

هستي که نمي ميرد

مي ماند

مثل حس

حس که نمي ميرد

مي خوابد

در انتظار

در انتظار ذره ای از هستي

تا بتابد

و بازتاب دلالت کند

که حس ماندني است.

اما

ذره کجاست؟

ذره ای احساس

هستي

جان

وجود

بنامش "بودن"

خورشيد که نمي ميرد

به تاريکي مي خزد

شايد

اما نور

نور که نمي ميرد

مي رود

که بتابد

برای روشني ذره ای بي نهايت کوچک

 ِذره ای در پي انعکاس نور

تا انعکاس دلالت کند

که نور هست

و نور بگويد

که ذره نيز

اما

ديوار

ديوار بلند

بلند تر از بلنداها

پهن تر از پهناها

تاريک تر از تاريکنا

خالي تر از تهي جا

تهي از هستي

سد راه

مانع عبور نور

اما

ديوار که نمي ماند

ديوار رفتني است

ديوار

ديوار خيال

شک

سراب

سراب پندار ها

اما

انديشه

هستي سر سختي

که در تاريکي محض هم

هميشه ماندني است.