143
غروب باخ در صبح باغ
فروغ ياس بر زلف باز
جوجه ها در حباب پساب
نوک نوک فلسفه غد غد مي کنند
پدر صد ساله فرياد مي رند
"يک جوانمرد اين بچه را به دکتر ببرد"
برادر هفتاد و اند ساله ام
مرا به خسته خانه برد
دکتر ميانسال جوگندمي
پرسيد چه دردی داری پدرم؟
بچه ای حق حق کرد
فلسفه بر پوشش حباب پساب تغيير چهره داد
144
آسمان در مجموع سبز نارنجي است
صبح بهار در خاک باغ چنگ مي زند
کبوتر سفيد تخم هارا به چمن مي بخشد
کودکي کشف آتش را از نو اختراع کرده است