(مرگ پدر)
چتری که طوفان از دستت ربود سايبان پدرت بود
روزی که مرد – از شرم دو وجب زير زمين فرو رفتي
خدا کند دست کم نور او را به ارث برده باشي
زيرا که بعد از او – بهانه ای ديگر باقي نمانده است
پدر که رفت – کودکي را هم با خود مي برد – و از آن پس - خود ت پدر خود شدی
وقتي که رفت – خورشيد تو جا بجا شد/ و نفس از سينه ات گريخت
مثل پوست انداختن دستکش/ هيچ برگي نيفتاد.
فقط غم را بر دهان زبان گذاردی – تنها چيزی که همدرد تو بود
در غبار بي تفاوتي / در ذره ای از آنچه مي دانستي – به ياد حکم پدرت افتادی
که روز پيش از مرگ گفت:
مرگ آسان است – تنها مردن است که دشوار است.
چشم که بست – روی دسته ی گل - روی گليم/
اشگ هائي ريختي شبيه گوشواره/
ديس های بعد از سوگ/ چمن مصنوعِ اجاره ای/ تشييع جنازه ی صبح / شلوار گشاد
دندان های ذرتي مداح غروب/ تعظيم به کسي که نميدانستي کيست
نجوا به گوش سنگ/ زمزمه به گوش خاک / آبي به روی گور
نظاره گر تنها شدن به روی زمين.
9 جون 2006