( گربه پرنده )بي آينده ای که گذشته را بدوش مي کشيد /
سر افسرده ی سروی ميان ريشه های تهي/
زباني بازگشته به زندان زندگي/
محکوم به عمق هم اکنون – تا ابد/
ستاره ريزان دوش افسران به زمين/
با شجاعت مترسکي در اغماء/
وزير سود/ وزير زور/ مجريان مزه ی خون.
پي کشف نام گمنامي – که بعلت نامعلوم/
بدست ناشناسي – به طرز مجهولي کشته شد.
تنبيه کودکي که از تکميل تولدش سر باز ميزد/
از کجا مي دانست فقط عاشق خلوص خود است؟
نورکه رفت – نامه ای در تاريکي – به دست کور/
صدائي که از نفس افتاد و شکست - و کسي نشنيد.
دستي دراز - به جانماز/ تکرار ورد هميشگي:
مغز من – معبود من/ سينه ام – محراب تو/
کارد خوردن از درون/ و خونريری از پشت/
زماني از زندگي پشيمان شدم که بي فايده بود.
اگر گربه پر مي زد - ديگر پرنده ای نبود.