( شعر بيهوده)
از شعر خود شرمنده ام/ یا غرور زیاد/ یا بی شهامتی
از شعر تو معذورم/ اگر این هنر است/ بی هنری از آن من
شعر گریز به سادگی است/ برای ثبت اندیشه فرار در گلبافت "پس- اندیشه":
لوله کش مست/ مسگر خمار/ آخرین نوبت لیف/ آخرین نان تنور
آخرین لقمه همبرگر سرد/ آخرین چای ته قوری سرد/ آخرین مست شب مستی ها
فقر توجیه چنین بی هنری است.
نشر شعر- حراج بی مغزی تو
شعر گفتن- بروز درد جنونی پنهان
شعر خواندن- اعلان حزن بی علاج
شب شعر- همایش دلقک های عبوس/ با صدائی به سردی ماه
نقد شعر- تشویق عرق ریختن و خوردن بیهوده
دیوان شعر- گرد آوری آماتوری ایده ها
اگر لیلی مجنون بود- حتما به مجنون رسیده بود
طول عمر چه هنگام است؟ مقیاس خنده چیست؟ خط کش گریه کدام؟
بوئیدن هوای برفی/ پاکت طلائی نور/ درد ذهن زمستانی
پایان ناگهان زمان/ یخ های تغییر ناپذیر/ صبوری خاک خاکستری
چرا صدا نیامد؟ سکوت برف!
خورشید که هر صبح طلوع می کند/ چیزی به تو می گوید/ مخصوص همان روز
شیری که در بهمن گریخت از خورشید پشت خود گریخت
آن جا که ستاره در سایه ایستاده است- من چه کاره ام؟
عشق هزار بار فدا می شود و باز زنده است
روسری خاکستری ابر تیره بهمن به رخسار آسمان
هر روز که می رود یادها را هم با خود می برد/ مثل تهی شدن اطاق از غروب
فروغ را بخاطر بسپار/ شاعر رفتنی است
هوائی که خوردیم برف شسته بود/
ترس از وحشت چه وحشتناک است
2006